۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

کافه 298

خدا نیاره اون خستگی هارو

خدا نیاره

خدا نیاره ک بازم فکر رفتن میزنه ب سرم

خدا ببخشه منو با اذیاتام

.

.

.

.

.

.

.

←التماس دعا

کافه 297

قرار نیست نیاز هامون رو انکار کنیم

قراره برای ارضای اون دست ب هر کاری نزنیم

.

.

.

.

.

.

← منو از آدما پس بگیر

کافه 296

چرا من نمیتونم ایسنتا رو دوس داشته باشم؟

.

.

.

.

.

← جواب این سوال رو پیدا و با رضایت اونو ترک خواهم کرد :)

کافه 295

اجازه بده لبخند بزنم

این کمترین کاریه ک میتونم کنم برات

.

.

.

.

← سرعت تایپم ب حد مرگ رسیده

کافه 294

گمونم خوشبختی چیزی جز یه وجدان آسوده نباشه

.

.

.

.

.

← فقط ی موقعیت مناسب میخواد ک کشف شه

← :))

کافه 293

من: رتیل میتونه بپره؟

آقاهه: .. اینا آزاری ندارن

من :آزاری ندارن فقط اگه نیشت بزنن تا ی ساعت بعد دخلت اومدس

آقاهه: از ما ادما هیچ حیوونی خطرناک تر نیست از آدما باید ترسید

.

.

.

.

.

← جمله ی خفنی گف

← ی سرباز جوون و ساده

← از آدما باید ترسید

کافه 292

گمونم برای اولین بار بابام برای جایی تنهایی رفتن نه آورد :)

.

.

.

.

.

← بابا تا مجردم برا تحصیل جور بشه خارج از کشور میزاری برم؟

← [با یه لبخند ملیح] این دیگه نه :))

← بد نیست دو سال تجربش کنم.. مگه قصدم از ازدواج ازین چیزا باشه :)

کافه 291

نمیدونم این حجم عظیم نتایج و چجوری باید به حافظم بسپرم

.

.

.

.

.

← اصلا نمیخوام یادم بره

← اصلا

کافه 290

تنهایی مقدسه

به خدا لذت عشق ب اوجش برسه آروم آروم از تب و تاب میافته

همه ی لذتای روی این کره ی خاکی اینجورین

بری تا تهش برمیگردی عقب

تموم میشه داغش

ب ثروت برسی

ب شهرت برسی

ب عشق برسی

خبری نیست

توی تنهایی خودتون

دست خدا رو بگیریدو با یه لبخند مسیر زندگی رو طی کنید

ب نهایت لذت فکر نکنید

خراب میشه

بد میشه

ی جایی بد میشه

ی جایی..

.

.

.

.

.

← اینکه میخوایم لذت ببریم بد نی

← اینکه بخوایم ب اخرش برسیم خراب میکنه کارو

← خدایا.. بپا منو

کافه 289

ی سخنران معمولی.. حدودا یک چهارم یک مولودی خون معمولی.. در ازای زمان ارائه ی برابر

میگیره

.

.

.

.

.

.

.

.

← این مردم ب تشنگی جسمشون بیشتر توجه میکنن تا تشنگی روحشون

← مسخرس دنبال رضایت آدما بودن

← میخوام عروسی نگیرم تا اینکه واسه ارضا تمایلات خودم و حرف مردم بگیرم

← میخوام نگیرم

کافه 288

مامان: میدونی چطوری برنج دم میکنن؟

من:آبکش؟

مامان: آره

من: میریزیم تو آب جوش سوراخ سوراخ ک شد آبکش میکنیم؟؟

مامان[ بعد از مدتی مکث و افسوس] : ب کسی نگیا!!

.

.

.

.

.

← :))

← همش یادم میره

کافه 287

... در عرض ی بعداظهر

با صدای بلند

بی ابا از شنیدنش توسط همه ی دیگران

بار ها و بارها

گفت دوستت دارم

یه بار پرسید تو هم منو دوست داری

قلبش شجاعت عجیبی داشت

کافه 286

نتیجه ی اخلاقی پست پایین

حقیقت تمام ممکنه از شجاعتتون بکاهه

میزان قوی بودن آدم ها وقتی مشخص میشه ک چاره ای بجز قوی بودن نداشته باشن

.

.

.

.

.

.

← احساس فیلسوف بودن هم بهم دست داد :)

کافه 285

ب عنوان دختری ک توی خونه ای ک اگه آره اگه نه سالی دو بار توش سوسک پیدا میشه از نگرانی هماره صندل پوشیده و ابدا روی زمین نمیخوابد باید بگم ک

با رتیل جنگیدم :)

نمیدونستم رتیله :))

و اینکه بین جیغ و داد چهل تا دختر بچه چاره ای جز قوی بودن نداشتم

.

.

.

.

.

← الان احساس "پسر شجاع" بودن از نوع دخترونش بهم دست داده :))))

← امضا: silence

کافه 284

واسه وصف آخر الزمانم

ی کتاب باس بنویسن

مردان ونوسی.. زنان مریخی

.

.

.

.

← چ چندشناک :/

-› ما را به حال بگذارید و بگذرید
-› اما اگه نخواستید اینکارو کنید به دونستن نامِ خودمم میدونم مزخرفِ " ...!! " اکتفا کنید :)